حاشیه ای بر ظرافت جوجه تیغی اثر موریل باربری

سلام

بعد از مدتها دوری از هر جور عنصر فرهنگی, هرچند به ظاهر بسیار با آنها عجین شده بودم,بخش اعظم کتاب را شبهای احیر جرعه جرعه نوشیدم. فوق العاده است این جریان بازگشت به خود. همان ماجرای انگار... باید... دوباره... کاری... من...خودم... من پیش از این. من رویاهایم. من خوابها و بیداری ها.

ظرافت جوجه تیغی را دوست عزیزی به عنوان مشق شب به من پیشنهاد کرد. آن را چند ماه پیش گرفتم و نرم نرم شروع کردم به خواندن. اگر بخواهم موضوع کتاب را بیان کنم, یاداشتهای حکمت آمیز دو شخص است: یک خانم میانسال سرایدار و یک دختر 12 و اندی ساله ساکن ساختمانی که خانم میانسال سرایدار آن است. درباره نوع یادداشتها, نمی توان "حکمتهای عامیانه" را که عبارت مصطلحی است به کار برد, چون حکمتها به هیچ وجه عامیانه نیست. تو اغلب با فیلسوف خوش فکری مواجهی که خیلی فراتر از روزمرگی ها می اندیشد و حرف می زند.

وقتی کتاب را دست گرفتم, زبان یادداشتها تا حدود 60 صفحه اول, بسیار ثقیل و دور از درک بود اما بعد از آن خیلی نرم تر و آشناتر می شد و می توانستی با آن ارتباط برقرار کنی. درباره علت آن, خیلی فکر کردم. در پایان, نه توانستم تمام مسئولیت آن را بر عهده نویسنده بگذارم و نه مترجم. اینکه ما همیشه ترجمه آثار را می خوانیم, باعث می شود نتوانیم نظر قطعی در باب زبان اثر داشته باشیم. در این کتاب در همان صفحات ابتدایی دو مشکل وجود داشت. یکی اینکه ادبیات یادداشتهای دو شخص نویسنده بسیار به هم نزدیک بود و در بسیاری موارد فقط از اوضاع و احوال می توانستی تعلقشان به یکی را تشخیص بدهی. مشکل دیگر این بود که گاهی نویسنده اینقدر توی نوشته ها سرک می کشید که اثر از حالت داستانی و روایی خارج می شد و احساس می کردی داری یک کتاب فلسفی دانشگاهی مطالعه می کنی. فکر می کنم بشود مشکل اول را به مترجم و ایراد دوم را به نویسنده نسبت داد. درهرحال, بعد از مدتی, هرسه - یعنی تو و نویسنده و مترجم - با خانوم میشل (زن سرایدار) و پالوما (دختر ساکن ساختمان) خو می کنید و می توانید آنها را درک کنید, حرفهایشان را بشنوید, با آنها همدردی کنید, برایشان نگران شوید, در مباحثاتشان شرکت کنید و...

دوست دارم بخش کوچکی از کتاب را که احساس می کنم, به تمامی, لایه های زیرین فکر را در قالب کلام بیان داشته برایتان بنویسم. "... موسیقی نقش مهمی در زندگی من بازی می کند. این موسیقی است که به من اجازه می دهد تحمل کنم...آری...تحمل کنم...اگر صبح به موسیقی گوش می کنم چیز عجیب و غریبی نیست: این کار به تمام روز رنگ و جلای دیگری می دهد. توضیح آن هم ساده و هم کمی پیچیده است:  خیال می کنم که ما می توانیم خلق و خوی خودمان را انتخاب کنیم, به دلیل اینکه ما ضمیری داریم که بستر یا لایه های متعددی دارد و آدم امکان دسترسی به این لایه ها را دارد...همیشه این یک معجزه است. تمام این آدمها, تمام این نگرانی ها,تمام این نفرتها و تمام این خواهشها,تمام این پریشانی ها و تمام این سالهای مدرسه با همه زشتی هایش,حادثه های ریز و درشتش,معلم هایش, شاگردان رنگ وارنگش, همه این زندگی که از فریادها,اشک ها و لبخندها,درگیری ها,جدایی ها,امیدهای بربادرفته و شانسهای غیرمنتظره درست شده و ما آن را تحمل می کنیم,همه و همه, وقتی گروه آواز شروع به خواندن می کنند, ناپدید می شوند. روند زندگی در آواز غرق می شود. ناگهان احساس برادری, همبستگی عمیق, حتی عشق پدیدار می شود و این زشتی روزمره در وحدتی سرشار از شادی و شور کاهش می یابد..."

خلاصه اینکه خیلی خوب بود.فقط اگر خواستید آن را بخوانید باید شکیبایی کنید و زود خسته نشوید و کتاب را بگذارید کنار!

شادباشید

خدانگهدار

/ 5 نظر / 30 بازدید
جروشا

سلام.خوبی؟هروقت در مورد کتابی می نویسی "خیلی خوب بود"، یا حتی "خوب بود" حسودیم میشه که چرا تو شکیبایی ِ خوندن ِ کتابها رو داری و من ندارم کاش وقتی داری می خونیشون توی ذهن من هم خونده بشن!!!... شاد باشی

محمدرضا

سلام. با چهار طرح کوتاه منتظر نگاه پر مهرتان هستم. نقد و نظری ارزشمند چون زلال، چون آب، از برای آب زلال

جيغيل خاتون

سلام مي خواستم يه سايت خيلي خوب بهتون معرفي كنم كه واقعا عاليه و جايي براي كتاب باز هاست اسم سايت بيشه است و اين هم لينكشه راستي متاسفم كه بهتون سر نزدم چند وقتي نبودمhttp://www.bisheh.com/[گل]

جيغيل خاتون

سلام يه بازي انلاين باحال تو وبم گذاشتم اگه بياي خوشحال مي شم[گل][چشمک]

سارا

وای مهسا . این قسمت دوس عزیز کلی شادم کرد. دوست عزیز و فرهیخته من امیدوارم هر روز بیشتر بخوانی و بیشتر بدانی