حاشیه ای بر شنل پاره اثر نینا بربروا

سلام

با یک نقل قول از کتاب شروع می کنم:

"پاریس، پاریس. کلمه ای که ابریشم، خوش پوشی، فراغت، و جشن را تداعی می کند. چیزی درخشان و جوشان مثل شامپانی. شهری که در آن همه چیز زیبا، شاد و سکرآور است... ولی آنچه من روز اول در پاریس دیدم، کمترین شباهتی به ابریشم، دانتل و شامپانی نداشت.
تصور کنیم انسانی سرانجام به کره ماه پا بگذارد. او انتظار دارد صحرایی پرعظمت و هراسناک ببیند، کوهستانهایی بی جان، معادن سنگ و آسمانی که به هیچ آسمان دیگری شبیه نیست. ناگهان متوجه می شود که دیوار سیمانی خانه همسایه همچنان در مقابل او برپاست..." 

نثر کتاب و شیوه داستان پردازی آن و نیز به تصویر کشیدن پنهانی ترین نیازها و حسهای بشری -که گاهی انسان خود نیز به آن واقف نیست- مشابه چیزی بود که در ظرافت جوجه تیغی دیدم. انگار نویسنده روح سرکش یک انسان سرخورده را با تمام دغدغه ها و جوششها و کسالتهایش، برای مخاطب، عریان به تصویر می کشد.

داستان کوتاه شنل پاره، روایت دختر نوجوان روسی به نام ساشاست از خانواده ای فقیر، که خواهر بزرگترش عاشق مرد هنرمندی می شود و یک روز او و پدرش را ترک می کند. بعد از چندین سال، ساشا و پدرش عازم پاریس می شوند و زندگی کسالت بارشان بدون هیچ تغییر ماهوی به سرزمینی دیگر انتقال می یابد...
داستان سرشار از ناامیدی و روزمرگی ست، چیزی شبیه حس تلخی مداوم. تنها تصویری که ساشا از آن مرد هنرمند دارد، تنها روزی است که به خانه آنها می آید تا همراه خواهرش به دیدن تئاتر بروند.

"دور از آنها در کنجی، پشت گنجه ایستاده بودم و با چشمان حیرت زده نگاهش می کردم. ناگهان پرسید: این کیه؟ دختره یا پسر؟
و به جای دستش انگشتش را به سمت من دراز کرد.
با صدای بلند گفتم: دختر.
بدون اینکه لحنش را ملایم تر کند پرسید: لابد اسمت هم ایرا یا مثلاً گیراست؟
با لحن محکمی جواب دادم: نه، اسمم ساشاست.
یکدفعه لحنش خودمانی و صمیمی شد و فریاد زد: سلام ساشا.
سپس به طرفم آمد و دستم را در دستش گرفت و تکان داد.
دقیقه ای بعد آنها رفته بودند."

 و در تمام این سالها، ساشا با تصور و تصویر مردی که در زمان کودکی بعنوان یک اسطوره، بخش عظیمی از توجهش را به خود معطوف کرده بود، زندگی می کند.
همان یک عبارت کوتاه "سلام ساشا" و همان حسی که به او منتقل شده بود -مثل اینکه یک شخصیت بزرگ و ارزشمند از آدم تعریف شایسته ای کند- تمام وجودش را مسحور خود می کند. جوری که ساشا در سالهای بعد از آن، تمام نکبت زندگی، ساعتهای کار طولانی، بیماری و مرگ پدرش، جمعهای کسالت بار و آلوده دوستهای وی و بعبارتی تمام محرومیتش از زندگی شایسته را، بواسطه جوشش گنگی که در کودکی به او تزریق شده بود، تحمل می کند. 

پس از گذر سالها در حوالی 30 و اندی سالگی، ساشا یک نامه از وی دریافت می کند با این مضمون که راغب است وی را ببیند... و در ملاقاتی که با وی دارد، می فهمد که مدتهاست از خواهرش جدا شده است و در پاریس زندگی می کند و تقاضای وی از ساشا این است که شرایطی را فراهم کند تا او بتواند با پدرش صحبت کند؛ چون از عذاب وجدان شدیدی رنج می برد، اینکه دخترش را از وی ربوده است...

و اما ساشا... بعد از گفتن اینکه پدرش مدتیست از دنیا رفته، اتفاقی که در وی می افتد یک شکست سنگین درونیست؛ انگار دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، وقتی می بیند مردی که تمام عمرش را بر پایه یک تصویر باشکوه از وی ساخته بود، چیزی نبود که تصورش را داشت... روایت کتاب با این جملات خاتمه می یابد:

"اشیای دور و برمان همچنان شکننده تر می شوند. هریک از آنها یگانه است و شئ دیگری جایش را نخواهد گرفت. آدمها هر دم فرّارتر می شوند. وقتی در حال رفتن می بینمشان، تصور می کنم به زودی بازخواهند گشت. همه چیز ناپدید می شود: نان، کاغذ، صابون، نفت و طلا. خود دنیا به سمت نابودی اش پیش می رود و در این نابودی عمومی، نوری متبرک که دیگر نه از ستاره ای که مدتهاست خاموش شده بلکه از مهی براق و لرزان برمی خیزد، دوباره، بی رمق، برای من سوسو می زند"

انگار همین عبارت " نه از ستاره ای که مدتهاست خاموش شده" جهان بینی جدید او را به تصویر می کشد. انگار دریچه دیگری برای دیدن و زمین تازه ای برای روییدن لازم است. شاید آنطور که کریستین بوبن می گوید : آنچه من بهار می خوانم، می تواند از سیاهترین وقت سال سربرآورد. اصلاً این یکی از نشانه های اوست...

پ.ن: روی کتابهای اخیری که خواندم اگر بخواهم حاشیه بنویسم، احتمالاً چیز تهوع آوری از آب دربیاید! این هم از خوانده های قدیمی بود که وقت نکرده بودم رویش حاشیه بنویسم.
به امید روزی که دوباره برگردم به عالم خواندن و نوشتن، به امید پیدا کردن یک قالب متناسب تر و قابل خوانش تر، و به امید روزی که برای انجام هر کاری فقط نگران نظر خدا باشیم...

والسلام

/ 1 نظر / 46 بازدید
جروشا

سلام عزیزم دلم برای نوشته هات تنگ شده بود به اندازه ی فوق العادگی ِ اون وقتها که بیشتر می نوشتی فوق العاده بود امیدوارم در آینده ی خیلی نزدیک شنونده ی داستان جدیدت باشم...