هیولا اثر پل استر

سلام

همانطور که پیش از این در حاشیه کتاب مردی در تاریکی گفتم، با دیدن اولین کتاب از پل استر با میل و رغبت آن را دست گرفتم و شروع به خواندن کردم. این کتاب نیز مانند کتاب پیشینی که از استر خواندم، یک مجموعه داستان در داستان است. ماجرای نویسنده ای است که داستان زندگی و مرگ دوستش را به رشتۀ تحریر درمی آورد و البته همانطور که در پشت جلد به روایت از متن کتاب آمده «کتاب شیئی اسرارآمیز است و به محض اینکه به جهان راه می یابد هر واقعه ای امکان پذیر می شود.» در این کتاب نیز وقایع عجیب و غریب آنقدر منظم و روان به دنبال هم می آیند که آدم فراموش می کند که دارد کتاب استر را می خواند نه نوشته پیتر را! (نویسنده و راوی داستان)

شاید برای ارائه توضیح بهتری از کتاب بهتر باشد از حسی که به من منتقل کرد بگویم. حسی مثل خواندن کتابهای پائولو کوئیلو؛ و این حکایت همیشگی که آیا هدف وسیله را توجیه می کند؟

حس میکنم بیماری انتقال معانی عالی از طرق دانی، دارد کاملاً فراگیر می شود. انگار برای انتقال هر معنا و مفهومی باید به مستهجن ترین توصیفات جنسی متوسل شد و هیچ راهی برای یک انتقال معنای ساده از همان طرق عادی روزمره وجود ندارد.

برای مثال، شاید خودمان بارها تجربه کرده باشیم که دوست داریم کاری انجام شود بدون آلودگی دستهای ما و بدون اینکه پای ما در میان باشد. مثلاً می خواهیم یک شخصی از قضیه ای باخبر شود و به جای اینکه خودمان او را مخاطب قرار دهیم، حرفمان را جلوی کسی می زنیم که می دانیم دهن لق است و قطعاً آن دیگری به زودی خبردار می شود. حالا این مفهوم طبیعی و ملموس و قباحت آن را میتوان از طرق دیگری هم بیان کرد در عوض روابط جنسی. مشکل جایی پیش می آید که وقتی در پایان می خواهی ببینی که حرف نویسنده چه بوده و در مقام بیان چه چیزی این همه کاغذ سیاه کرده، در بسیاری موارد پررنگی و جاذبه این قبیل روابط تو را کاملاً از مفاهیم پشت آن غافل می کند و  احساس میکنی تمام وقتی که برای مطالعه چنین رمانی صرف کرده ای از دستت رفته و در استماع روابط شلم شوربا و بی بند و بار چند آدم تخیلی و ذهنی سپری شده است!

شاید فکرم خنده دار به نظر برسد ولی گاهی احساس میکنم اگر کسانی مانند استر یا پائولو کوئیلو با مفاهیم والای اسلام ناب آشنا بودند می توانستند خیلی بهتر و موفق تر عمل کرده و مردم سراسر جهان را تحت تأثیر تعلیمات و هدایات خود قرار دهند! اینجا می شود که فقر و کمبود نویسنده ای با ذهن سالم و تعلیمات صحیح و بدون خدشه خودش را نشان می دهد. چون راهکارهایی که برخی از این نویسندگان برای رسیدن به برخی اهداف ارائه می دهند از نظر ماهوی هیچ تناسبی با آن اهداف نداشته و چیزی جز سرگردانی به ارمغان نمی آورد. 

چیز دیگری به ذهنم نمی آید.

خدانگهدار

/ 0 نظر / 16 بازدید