صدسال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز

سلام

اولین بار که با نویسنده آن آشنا شدم، به عنوان سردمدار رئالیسم جادویی معرفی شده بود و این اولین داستان بلندی بود که از او خواندم. یک خصوصیت رئالیسم جادویی، درهم ریختن روابط علی و معلولی ای است که ساختار ذهنی ما مبتنی بر آن شکل گرفته است.

همین امر موجب گردید نتوانم ترکیب رئالیسم جادویی را هضم کنم؛ چون معتقد بودم همین قید جادویی، اثر را از رئال بودن خارج می سازد.

درهرحال وقتی کتاب را بعنوان قوی ترین اثر بزرگترین نویسنده این سبک در دست گرفتم، البته با پیش زمینه ابتذال داستانهای آمریکای لاتین، شروع داستان مطابق با پیش فرضهایم پیش رفت.

یک نکته در چنین داستانهایی، روزمرگی استعاری گونه آنهاست. بدین معنا که نویسندگان از موضوعات روزمره ای حرف می زنند و به تشریح آن می پردازند که از یک سو از یک مبنای فلسفی ناشی می شود و از دیگر سو معنای دیگری در پس آن مدنظر نویسنده است که قصد انتقال آن به مخاطب را دارد و گاهی دو جنبه روزمرگی و استعاری گونه نوشته ها چنان در هم می تند که تنها هوشیاری مخاطب می تواند به یاری او بشتابد تا تشریح های تکراری و گهگاه مبتذل او را به ستوه نیاورد.

این داستان نیز از شکلگیری یک شهر آغاز می شود -و این شاید همان ساختار تشکیل تمدن و فرهنگ باشد - و بعد شخصیتهایی در داستان وجود دارند که اعمالشان معنای واقعی "جادویی" را به ذهن متبادر می کند. 

آنچه ما از انسان می شناسیم، طی مراحلی برای اخذ تصمیم در اوست. برای مثال از فکر شروع می شود و بعد به کاری میل می کند و بعد اراده می کند که آن کار را انجام دهد و نهایتاً دست به اقدام می زند؛ و در همه این مراحل هم یک ساختار علی و معلولی بر اندیشه و عمل او حاکم است. حال آنکه در چنین اثری، در بسیاری موارد با تصمیم یکی از شخصیتها مواجه می شوی که به نظر نمی رسد از هیچ ایده ذهنی  نشأت گرفته باشد و هیچ مراحلی را از اندیشه تا عمل طی کرده باشد.

شاید این مهمترین و بارزترین خصوصیتی باشد که در اثری با سبک رئالیسم جادویی توجه را جلب می کند و همین امر در بخشهای مختلف بر "رئال" بودن داستان سایه انداخته و آن را به اثری "جادویی" و "عجیب" تبدیل می کند.

/ 1 نظر / 22 بازدید
الهام

هوم... ببین من عاشق صد سال تنهایی ام، یعنی به نظرم این یه کتاب تکرار نشدنیه. راجع به ابتذال... نظرم اینه که قطعا با فرهنگ ما همخونی نداره، ولی کلا امریکای لاتین یه سرزمین جداییه از نظر فرهنگی واسه خودش. واسه همینه که چیزی که ما بهش می گیم رئالیسم جادویی از نظر اونا فقط رئاله. یه مصاحبه می خوندم از مارکز و یکی هم از ایزابل آلنده (نویسنده ی معروف امریکای لاتین). یه جیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد این بود که اونا می گفتن وقایع کتابای ما زندگی روزمره ی ماس نه تخیلات. یعنی زندگیشون کلا مثه ما تکراری و عادی نیس.