پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی

سلام

اولین توصیفی که از ارنست همینگوی شنیده ام، او را به عنوان "بزرگترین نویسنده آمریکایی و به احتمال بزرگترین نویسنده دنیا در قرن بیستم" معرفی و رمان "پیرمرد و دریا" را بهترین اثر او دانسته است. بنابراین پیش فرض ذهنی ام روبرو شدن با اثری قوی و البته متفاوت است.

ماجرای داستان با توصیفات و تحلیلهایی از یک پیرمرد ماهیگیر آغاز می شود که به عقیده خودش و سایرین خوش شانس نیست. مدتی پیش از وقوع این جریانات پسر نوجوانی با او همکاری می کرده که خانواده وی به علت همین بدشانسی پیرمرد تصمیم گرفته اند که او با ماهیگیران دیگر کار کند. اما پسربچه همچنان به او محبت کرده و خود را مدیون الطاف پیرمرد می داند...

اصل ماجرا از روزی آغاز می شود که پیرمرد به قصد صید ماهی قایقش را به دریا می اندازد و از ساحل دور می شود؛ و بعد ادامه داستان، شرح تلاشهای او برای صید ماهی، تک گویی هایی درونی اش، ابراز اندیشه ها و باورهایش، تلاش برای حفظ صید و سلامتی خود و... می باشد.

بنابراین شاید از یک جهت بتوان گفت که داستان فقط یک شخصیت اصلی دارد، اما تنهایی که سبب می شود پیرمرد با طبیعت اطرافش و ماهی بسیار بزرگی که صید می کند ارتباط برقرار کرده و به گفتگو بپردازد، موجب می گردد هریک از آنها را نیز موجودی زنده و دارای روح تصور کنیم. 

یکی از مهمترین خصوصیات کلی داستان، کشدار بودن ماجرا و محوریتش بر یک موضوع است؛ اینکه قلاب پیرمرد در دهان ماهی بسیار بزرگی گیر می کند و پیرمرد چندین روز برای صید او و کشتنش تلاش می کند. در مورد فیلمها خودم بسیار تجربه کرده ام که فیلمی را که سالهای پیش با اشتیاق فراوان تماشا می کردم، الآن حتی چند دقیقه اش را هم نمی توانم تحمل کنم! انگار سرعت دنیای امروز و تغییراتی که آن به آن ایجاد می شود، موجب می گردد کسی مثل من که از نسل امروز هستم، نتوانم چنین اثر کم تحرکی را پذیرا باشم. 

اما از جهتی دیگر، اگر بخواهم به فکر پشت این اثر بپردازم، ارج نهادن به تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیر یک انسان است برای ادامه حیات و عشق او به زندگی. شاید ماهی و صید آن، تمثیلی باشد از خواسته های ما در زندگی. و سانتیاگو (پیرمرد) با وجود مشقتهای زیادی که در این مسیر تحمل می کند، حتی پس از صید ماهی و رسیدن به خواسته اش نیز در امان نیست. کوسه ماهی ها در طول مسیر بازگشت بارها به صید او حمله می برند و او تا به ساحل می رسد، جز اسکلت چیزی از ماهی نمانده است. 
اما سانتیاگو پس از رفع خستگی باز فکر می کند که ایراد کارم این بود که خیلی از ساحل دور شده بودم و سلاح مناسب هم به قدر کافی همراه نبرده بودم. باید دوباره برگردم و این بار بیشتر تلاش کنم...

ترجیح می دهم در ادامه بخشهایی از داستان را بازگو کنم تا به شکل مستقیم تری با ادبیات و فکر نویسنده و اثر آشنا شوید.

سانتیاگو در یکی از تک گویی های درونی اش می گوید: "مرد برای شکست خوردن آفریده نشده است. مرد ممکن است نابود شود، اما هرگز شکست نمی خورد"

و در بخش دیگری، وقتی به امیدهای از دست رفته اش می اندیشد، می گوید: "... ناامید شدن نوعی گناه است...بهتر است به گناه فکر نکنم. حالا بدون گناه، به اندازه کافی دردسر وجود دارد. وانگهی من که عقلم به آن نمی رسد. قدرتش را  هم ندارم. درست هم نمی دانم. نمی دانم که به طور کلی به آن معتقد هستم یا نه. شاید کشتن ماهی یک گناه بود. حتی اگر هم کشتن او به خاطر زنده نگه داشتن خودم باشد. به این دلیل است که غذا می خواهم و می خواهم دیگران هم غذا داشته باشند. خوب، این هم به هر حال گناه است. پس هرکاری باید نوعی گناه باشد. خب... بهتر است دیگر به گناه فکر نکنم. حالا وقت این کارها نیست. عده ای از مردم هستند که به خاطر فکر کردن به این حرفها حقوق می گیرند. بهتر که آنان به این حرفها فکر کنند نه من. من برای این متولد شده ام که صیاد ماهی باشم، همانطور که ماهی به دنیا آمده تا ماهی باشد..."

در بخش دیگری نیز می گوید: "چه قدر راحت می شود شکست خورد. من تاکنون فکر نمی کردم شکست خوردن اینقدر ساده باشد. حالا باید دید چه چیزی باعث شکست من شده است..."

این قسمت اخیر به نوعی در تعارض با حرفها و اندیشه های پیشین اوست، که نمی توانسته شکست را برای انسان پذیرا باشد. نظیر چنین تغییراتی در اندیشه های او زیاد مشاهده می شود. انگار این سفر دریایی برای صید ماهی، یک مثال از زندگی در مقیاس کوچکتر است که نویسنده سعی کرده مراحل رشد و تغییر را در آن نشان دهد.

بیش از این چیزی برای گفتن ندارم...

در پناه خدا 

/ 1 نظر / 23 بازدید
جروشا

واقعا قشنگ نوشتی دوست دارم اینجارو! چون در یکی دو دقیقه می تونی چند تا کتاب رو با تحلیل بخونی...