ایستگاه حاشیه نویسی

ارمیا اثر رضا امیرخانی

پیش از خواندن ارمیا, پس زمینه ذهنی قوی ای داشتم. با آن همه نقدی که بر این کتاب شده بود و بخصوص تعاریف زیادی که از خوبیش شنیده بودم, نمی توانستم بدون گرایش و بی احتیاط جلو بروم.
کتاب را در دست گرفتم و از همان اول توقع داشتم با یک چیز متفاوت روبرو شوم.از طرح روی جلد گرفته تا جمله ای که روی آن نوشته شده بود و رسم الخط خاص کتاب و...
در تمام طول کتاب, با دیدن کلماتی که به طرزی نامأنوس نوشته شده اند, غافلگیر و حتی آزرده نمی شوی. چون پذیرفته ای که داری کتاب "رضا امیرخانی" را می خوانی, آن هم "ارمیا" را .
و این جمله که در طول  داستان چندین بار تکرار می شود" خاک جنوب مثل آب دریاست"مدام تصویر جان کندن ماهی را برای تو تداعی می کند و نظر نویسنده را که "ماهی به خاطر بی آبی نمی میرد".
قبل از خواندن ارمیا زیاد شنیده بودم که نویسنده در بی وتن مدام توی داستان سرک می کشد اما در ارمیا نه. ولی در ارمیا هم سرک کشیدن های نویسنده را زیاد می بینی. اصلاً صفحاتی از کتاب به بیان مستقیم نظرات و دیدگاه ها و تحلیل های امیرخانی اختصاص یافته است. نویسنده در این کتاب در حد یک راوی نمی ماند. او گاهی تحلیل گر می شود, گاهی نقاد و گاهی قضاوت گر...
 و اما تصاویر. تصاویری که نویسنده برای تو می سازد. از مکان, زمان, شرایط و مهم تر از همه آدم ها و شخصیت ها.
چون رابطه ی مصطفا و ارمیا فضای خیلی معنوی و روحانی ای را ایجاد می کند , حتی جنس و شدت رابطه را هم می توانی بپذیری. اما خود ارمیا, شخص اول یا شاید دوم داستان. برای من سخت بود بتوانم یک شخصیت 19 ساله قد بلند چهار شانه ریشوی ...بچه گانه و معصوم را تصور کنم و با او احساس انس و آشنایی هم داشته باشم.
جنس افکار, صحبت کردن, راه رفتن,نگاه کردن,لبخند زدن, گریستن ...و حتی محبت کردن او, هم آشناست و هم نامأنوس. ما هر روزه افراد زیادی را در اطراف خود می بینیم  که مانند اویند. شاید خود ما هم از آن دسته آدم ها باشیم. افرادی که کلاً خود را متفاوت می دانند. از هر جهتی. دقت کنید. نگفتم برتر. گفتم متفاوت.آدم هایی که فکر می کنند متفاوتند و دوست دارند متفاوت باشند  و تلاش می کنند برای متفاوت بودن, یا لااقل متفاوت به نظر رسیدن. نمی گویم بد است. شاید خوب هم باشد.اما...
من درباره جنگ زیاد فکر کرده ام. جنگی که بر ما تحمیل شد. من فکر نمی کنم هیچ انسان سالمی باشد که از جنگ -با آن همه ویرانی و تخریب و...- خوشش بیاید. برای همین از آدم هایی که با قیافه ای حق به جانب می گویند "ما از جنگ بدمان می آید. تا کی می خواهید حرفهایتان را با آتش و اسلحه و خون بزنید..." هم دلگیر می شوم و هم متعجب.  ارمیا هم حق داشت از اطرافیانش دلگیر شود, هر چند او بالاتر از این بود که بخواهد بروز دهد یا پرخاش کند یا...اما در فکرش, در تصوراتش , در باورش, دلگیر بود. در طول داستان چندین بار این جمله بیان می شود که "آنجا انگار اصلاً جنگ نشده بود"
در جبهه جنگ حق و باطل, دوست و دشمن مشخصند. تو وظیفه و مسئولیتت را می دانی.ولی وقتی می آیی توی این زندگی, این زندگی شهری روزمره, می بینی همین هایی که به نام دوستند رفتارشان و عملشان و حرف هایشان یک جنس دیگر است. انگار مثل تو حرف نی زنند, مثل تو فکر نمی کنند. انگار زبانشان را نمی فهمی , آنها هم زبان تو را نمی دانند.حالا هم باید مبارزه کنی؟ یا باید سکوت کنی؟ یا فرار؟ حالا مسئولیت تو چیست؟ وقتی برچسب می خوری. مورد توهین و تحقیر قرار می گیری.به تو تهمت می زنند.ارمیا اول سکوت کرد و بعد فرار . انگار دیگر تحمل نداشت. انگار شکست. خرد شد. آب شد...
و رفت.آیا باید می رفت؟
حالا مسئولیتش چه بود؟ حالا که دیگر جنگ رودررو تمام شده بود؟ حالا دیگر نمی توانست مناسبات این دنیا را بپذیرد. آنجا که فکر کرد چه فرقی می کند که من توی معدن کار کنم تا یکی برود پیش زنش یا ساختمان "مهندسی" بسازم تا یکی دیگر برود پیش زنش, آنجا دیگر نمی توانست این مناسبات را بپذیرد.آزرده بود و سردرگم.پس حالا باید چه کرد؟!
و آدم های جنگ ,آنهایی که شهید شدند یا نه, من فکر نمی کنم آنها همیشه فرشته بوده اند و آسمانی و ماورایی و خالص و...
خیلی از آدم های جنگ, آدم های انقلاب, مگر همین هایی نیستند که این جوری به جان هم افتاده اند؟ پس چی شد؟ فرشته ها رفتند و بقیه ماندند در حسرت تا به جان هم بیفتند؟!به هم برچسب بزنند؟! بر سر منافعشان بجنگند؟!مگر همه آنها همین بچه های ایران نبودند؟ مگر خیلی از ما خود آنها نیستیم یا بچه هایشان؟پس چی شد که حالا همه اَه اَه اند و   آن موقع همه به به!!!
مگر شرایط نبود, فرهنگ رایج نبود, ارزش ها نبود, مکتب و باور و ایمان و تربیت و ...حتی هنجار نبود که باکری و همت را ساخت؟ حسین فهمیده را پرورد؟"مصطفا" را تقدیم کرد؟
مگر خود امام نفرمود آنها یک شبه راه هفتاد ساله را پیمودند؟
پس چرا این جوان ها باید این قدر برچسب بخورند؟مگر نه اینکه آن زمان مرز حق و باطل مشخص بود و حالا حق و باطل این چنین در هم تنیده اند؟
مگر تشخیص, الآن سخت تر نیست؟ تصمیم سخت تر نیست؟ عمل سخت تر نیست؟
مگر می شود الآن هم مثل 30 سال قبل زیست؟ مگر شرایط الآن مثل آن موقع است؟ هنجار ها عوض نشده؟ ارزش, ضد ارزش نشده؟ ضد ارزش, ارزش نشده؟...
حق و باطل در هم نتنیده اند؟...
کتاب را دوست داشتم. به خاطر خیلی چیزها. به خاطر زبانش, سبکش و برخی از دیدگاه هایش. اما کتاب محبوبم نیست.در هر حال کتاب خواندنی و جالبی است و به هر کسی که آن را نخوانده (البته بعید می دانم چنین کسی بین شما باشد) پیشنهاد می کنم آن را بخواند.  

|۱۳۸۸/٩/۱٢| ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ|ایستگاه نظرات ()

MiSs-A