| صدسال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز | |
| ساعت ۳:٢۳ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦ : توسط : ایستگاه |
|
سلام اولین بار که با نویسنده آن آشنا شدم، به عنوان سردمدار رئالیسم جادویی معرفی شده بود و این اولین داستان بلندی بود که از او خواندم. یک خصوصیت رئالیسم جادویی، درهم ریختن روابط علی و معلولی ای است که ساختار ذهنی ما مبتنی بر آن شکل گرفته است. همین امر موجب گردید نتوانم ترکیب رئالیسم جادویی را هضم کنم؛ چون معتقد بودم همین قید جادویی، اثر را از رئال بودن خارج می سازد. درهرحال وقتی کتاب را بعنوان قوی ترین اثر بزرگترین نویسنده این سبک در دست گرفتم، البته با پیش زمینه ابتذال داستانهای آمریکای لاتین، شروع داستان مطابق با پیش فرضهایم پیش رفت. یک نکته در چنین داستانهایی، روزمرگی استعاری گونه آنهاست. بدین معنا که نویسندگان از موضوعات روزمره ای حرف می زنند و به تشریح آن می پردازند که از یک سو از یک مبنای فلسفی ناشی می شود و از دیگر سو معنای دیگری در پس آن مدنظر نویسنده است که قصد انتقال آن به مخاطب را دارد و گاهی دو جنبه روزمرگی و استعاری گونه نوشته ها چنان در هم می تند که تنها هوشیاری مخاطب می تواند به یاری او بشتابد تا تشریح های تکراری و گهگاه مبتذل او را به ستوه نیاورد. این داستان نیز از شکلگیری یک شهر آغاز می شود -و این شاید همان ساختار تشکیل تمدن و فرهنگ باشد - و بعد شخصیتهایی در داستان وجود دارند که اعمالشان معنای واقعی "جادویی" را به ذهن متبادر می کند. آنچه ما از انسان می شناسیم، طی مراحلی برای اخذ تصمیم در اوست. برای مثال از فکر شروع می شود و بعد به کاری میل می کند و بعد اراده می کند که آن کار را انجام دهد و نهایتاً دست به اقدام می زند؛ و در همه این مراحل هم یک ساختار علی و معلولی بر اندیشه و عمل او حاکم است. حال آنکه در چنین اثری، در بسیاری موارد با تصمیم یکی از شخصیتها مواجه می شوی که به نظر نمی رسد از هیچ ایده ذهنی نشأت گرفته باشد و هیچ مراحلی را از اندیشه تا عمل طی کرده باشد. شاید این مهمترین و بارزترین خصوصیتی باشد که در اثری با سبک رئالیسم جادویی توجه را جلب می کند و همین امر در بخشهای مختلف بر "رئال" بودن داستان سایه انداخته و آن را به اثری "جادویی" و "عجیب" تبدیل می کند. |
| هیولا اثر پل استر | |
| ساعت ۳:۳۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ : توسط : ایستگاه |
|
سلام همانطور که پیش از این در حاشیه کتاب مردی در تاریکی گفتم، با دیدن اولین کتاب از پل استر با میل و رغبت آن را دست گرفتم و شروع به خواندن کردم. این کتاب نیز مانند کتاب پیشینی که از استر خواندم، یک مجموعه داستان در داستان است. ماجرای نویسنده ای است که داستان زندگی و مرگ دوستش را به رشتۀ تحریر درمی آورد و البته همانطور که در پشت جلد به روایت از متن کتاب آمده «کتاب شیئی اسرارآمیز است و به محض اینکه به جهان راه می یابد هر واقعه ای امکان پذیر می شود.» در این کتاب نیز وقایع عجیب و غریب آنقدر منظم و روان به دنبال هم می آیند که آدم فراموش می کند که دارد کتاب استر را می خواند نه نوشته پیتر را! (نویسنده و راوی داستان) شاید برای ارائه توضیح بهتری از کتاب بهتر باشد از حسی که به من منتقل کرد بگویم. حسی مثل خواندن کتابهای پائولو کوئیلو؛ و این حکایت همیشگی که آیا هدف وسیله را توجیه می کند؟ حس میکنم بیماری انتقال معانی عالی از طرق دانی، دارد کاملاً فراگیر می شود. انگار برای انتقال هر معنا و مفهومی باید به مستهجن ترین توصیفات جنسی متوسل شد و هیچ راهی برای یک انتقال معنای ساده از همان طرق عادی روزمره وجود ندارد. برای مثال، شاید خودمان بارها تجربه کرده باشیم که دوست داریم کاری انجام شود بدون آلودگی دستهای ما و بدون اینکه پای ما در میان باشد. مثلاً می خواهیم یک شخصی از قضیه ای باخبر شود و به جای اینکه خودمان او را مخاطب قرار دهیم، حرفمان را جلوی کسی می زنیم که می دانیم دهن لق است و قطعاً آن دیگری به زودی خبردار می شود. حالا این مفهوم طبیعی و ملموس و قباحت آن را میتوان از طرق دیگری هم بیان کرد در عوض روابط جنسی. مشکل جایی پیش می آید که وقتی در پایان می خواهی ببینی که حرف نویسنده چه بوده و در مقام بیان چه چیزی این همه کاغذ سیاه کرده، در بسیاری موارد پررنگی و جاذبه این قبیل روابط تو را کاملاً از مفاهیم پشت آن غافل می کند و احساس میکنی تمام وقتی که برای مطالعه چنین رمانی صرف کرده ای از دستت رفته و در استماع روابط شلم شوربا و بی بند و بار چند آدم تخیلی و ذهنی سپری شده است! شاید فکرم خنده دار به نظر برسد ولی گاهی احساس میکنم اگر کسانی مانند استر یا پائولو کوئیلو با مفاهیم والای اسلام ناب آشنا بودند می توانستند خیلی بهتر و موفق تر عمل کرده و مردم سراسر جهان را تحت تأثیر تعلیمات و هدایات خود قرار دهند! اینجا می شود که فقر و کمبود نویسنده ای با ذهن سالم و تعلیمات صحیح و بدون خدشه خودش را نشان می دهد. چون راهکارهایی که برخی از این نویسندگان برای رسیدن به برخی اهداف ارائه می دهند از نظر ماهوی هیچ تناسبی با آن اهداف نداشته و چیزی جز سرگردانی به ارمغان نمی آورد. چیز دیگری به ذهنم نمی آید. خدانگهدار |
| نامه های بلوغ اثر علی صفایی حائری (عین. صاد) | |
| ساعت ٥:۳٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ : توسط : ایستگاه |
|
سلام دوست دارم پیش از حاشیه نویسی روی کتاب، درباره مسئله "پذیرش" چیزی بگویم. شاید در زندگی ما بسیار پیش آمده باشد که در یک موضع زمانی و مکانی، نتوانسته ایم قضیه ای را هضم کنیم و بعد از گذشت مدتی این پذیرش در ما ایجاد می شود که بتوانیم آن مسئله را با خصوصیات متفاوت و به خصوصش بپذیریم. حالا بعد از گذر چند سال، باز هم در اثر بی چیزی کتاب را دست گرفتم و دیدم که صبرم بیش از قبل شده. برای چیدن میوه های یک درخت باید تیغهای آن را نیز تحمل کرد. کتاب مجموعه نامه های استاد صفایی برای فرزندانش است که در هنگامه بلوغ آنها نگاشته شده، اما مخاطب نامه ها تنها فرزندانش نیستند بلکه برای هرکسی که بخواهد قدم در راه بلوغ و رسیدن نهد، شایسته و بایسته است دانستن قواعد بازی زندگی. شاید در ادامه آوردن بخشهایی از کتاب که توجهم را جلب کرد، جالب توجه شما نیز باشد: نویسنده در نامه ای می گوید « سه مسئولیت نظارت، بصیرت و طرح. کارها و اعمال تو در هنگام اجرای برنامه، نقش هدف و اسم و نشان هدف تو را با خود دارند... و این خیلی مهم است که شغل ما نقش ما باشد... و تمام شغلهای اجرایی ما نقش تربیتی و سازندگی و نقش اهداف ما و نشان خدا را با خود داشته باشد و با اسم الله و نام و نشان خدا همراه باشند.» همچنین در قسمتی از نامه ها، بخشی از خطبه امام علی(ع) آورده شده که (از رسول خدا و به نقل از امام) می فرماید :« راست و درست نمی شود ایمان کسی تا قلب او درست و راست شود، و قلب او به درستی نمی رسد تا زبان او راست و درست گردد. که در این بیان... میان استقامت ایمان و قلب و زبان رابطه برقرار گردیده است.» در قسمتی از کتاب نیز به بیان بحرانهای عمل می پردازد که قابل توجه است: بحران انتخاب، بحران فراغت از عمل -که در صورت عدم استفاده صحیح از فرصتها انسان را رو به تباهی می برد-، بحران بی حاصلی و بن بست، بحران شکست، بحران حفاظت و پاسداری از پیروزی، بحران غرور و غفلت، بحران فرورفتن در مراحل کار و چشم پوشی از هدفها و جهتها و درپایان، بحران شتاب و بدعت. خلاصه اینکه تمام تلاشم را کردم که در چند سطر ماحصل این خواندن را به نگارش درآورم و امیدوارم قابل توجه و ارزشمند باشد. البته درباره نویسنده این کتاب یک نکته گفتنی است و اینکه مجموعه کتابهای ایشان در سطح وسیع مورد مطالعه قشر خاصی از جامعه امروز ماست که نقش تربیتی گسترده ای دارد و نیازمند تأمل و تحلیل بیشتری است. خدانگهدار |
| مردی در تاریکی اثر پل استر | |
| ساعت ٦:۳٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸ : توسط : ایستگاه |
|
سلام تا جایی که به یاد دارم این کتاب، اولین کتاب آمریکایی الاصلی(!) است که تا به حال خوانده ام. کتاب هدیه ای از یکی از دوستانم بود که مدتها آن را توی کتابخانه گذاشته بودم و رغبت نمی کردم بازش کنم و شروع کنم به خواندن. دلیل واقعی اش را نمی دانم اما شاید طرح روی جلد کتاب که تصویر محوی از یک مرد با یک پرچم آمریکا در دست بود، منجر به این اشتیاق وصف ناپذیر گشت! درهرحال، مثل خیلی وقتهای دیگر که در اثر بی چیزی به سراغ کتابهای گرد و خاک گرفته توی کتابخانه ام می روم، این بار هم وسوسه شدم و گفتم علی الله. حالا شروع می کنم، اگر خوشم نیامد بقیه اش را نمی خوانم. بعد کتاب را دست گرفتم و کمی بالا و پایینش کردم. پشت جلد، از زبان بورخس درباره این کتاب چنین نوشته: «مضمون ها اشباحی گرسنه اند و خوشبختانه اشباح استر، سیری ناپذیرند.» این جمله بالقوه بسیار گنگ است و معنای چندانی را به مخاطب منتقل نمی کند. اما کتاب را باز کردم و خواندم. داستان، ماجرای یک پیرمرد نویسنده علیل است که با دختر و نوه اش زندگی می کند و یک شب که خواب به چشمهایش نمی آید، شروع می کند به حرف زدن و قصه پردازی برای ما برای اینکه حوصله اش سرنرود و یا چشمهایش گرم شود و یا...خلاصه خوابش نمی برد دیگر... یک داستان را شروع می کند. ماجرای مردی که ناگهان از خواب برمی خیزد و می بیند در آمریکای دیگری ست، در زمانی موازی. (همان ماجرای دنیاهای موازی) و بعد ناگهان کسی به سراغ او می آید و می گوید آمریکا دچار یک جنگ داخلی شده. چیزی که تمام مدنیت و آبادانی را از این سرزمین گرفته و تنها تو می توانی به این مردم و سرزمین کمک کنی، با کشتن کسی که باعث ایجاد این جنگها شده. مرد مدام مخالفت می ورزد و سعی می کند از زیر این کار در برود.در ادامه می فهمی کسی که آن مرد مأمور قتلش می شود خود این پیرمرد است که شروع به قصه بافی کرده و داستانی را رقم زده که در آن آمریکایی در حال نابودی ست. بعد پیرمرد قصه گو در میان قصه اش مدام شروع می کند به تعریف داستانهای دیگر. داستان زندگی خودش و خیانتی که به همسرش کرده. داستان زندگی دخترش و خیانت مشابهی که همسرش به وی کرده. داستان زندگی نوه اش و نحوه مرگ همسر وی که در عراق و از طریق گروگان گیری رخ می دهد. ماجرای سفری که در زمان جوانی با همسرش داشته اند و در آن آقایی از آشنایان همسرش ماجرای زنی را تعریف می کند که الگوی احساسی او بوده و بعد طرز وحشتناک کشتن او... خلاصه داستانهای درهم و برهم را جوری برایت تعریف می کند که احساس می کنی در مقابل یک انسان واقعی نشسته ای و او دارد برایت از زندگی اش می گوید و اینجا می شود که کم کمک منظور بورخس را از مضمون ها و اشباح می فهمی. کم پیش می آید در بین خواندن حواست جمع شود به اینکه این یک کتاب داستان است و نویسنده اش پل استر است نه آن پیرمرد! در مورد داستان در داستانها، نحوه نگارش خیلی بیشتر از جاهای دیگر قابل اهمیت است. چون وقتی یک داستان آغاز می شود و مخاطب را با خودش پیش می برد، مخاطب ناخودآگاه با داستان پیش می رود و نیازی به تلاش مضاعف نویسنده نیست. اما وقتی داستانها از روی هم می پرند توانایی نویسنده در حفظ انسجام فکری مخاطب و اینکه رشته افکارش از هم نگسلد بسیار حائز اهمیت است که در "مردی در تاریکی" این اتفاق به خوبی افتاد و قطعاً بی ربط به ترجمۀ روانش از "خجسته کیهان" نیز نبود. در باب ایدئولوژی نویسنده، من تنها چیزی که درک کردم، مخالفتش با حملۀ آمریکا به عراق و احمقانه دانستن آن و هم چنین اصرار او بر "بخشیدن خود" است. چیزی که حتی بعد از بخشیده شدن توسط سایرین و گاهی حتی بدون اینکه اتفاقی افتاده باشد، آدم را پابند کرده و نفس آدم را تنگ می کند. اینکه آدم با سرزنش دائمی خود نمی گذارد خیلی بهش خوش بگذرد و با داشتن یک عذاب وجدان مداوم می خواهد کامش را تلخ کند... در هر حال کتاب آنقدر جالب بود که آدم را ترغیب کند به اینکه اگر بعداً کتابی از همین نویسنده دید، بخواهد که بخواندش... شادباشید خدانگهدار |
| حاشیه ای بر ظرافت جوجه تیغی اثر موریل باربری | |
| ساعت ۸:٥٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱ : توسط : ایستگاه |
|
سلام بعد از مدتها دوری از هر جور عنصر فرهنگی, هرچند به ظاهر بسیار با آنها عجین شده بودم,بخش اعظم کتاب را شبهای احیر جرعه جرعه نوشیدم. فوق العاده است این جریان بازگشت به خود. همان ماجرای انگار... باید... دوباره... کاری... من...خودم... من پیش از این. من رویاهایم. من خوابها و بیداری ها. ظرافت جوجه تیغی را دوست عزیزی به عنوان مشق شب به من پیشنهاد کرد. آن را چند ماه پیش گرفتم و نرم نرم شروع کردم به خواندن. اگر بخواهم موضوع کتاب را بیان کنم, یاداشتهای حکمت آمیز دو شخص است: یک خانم میانسال سرایدار و یک دختر 12 و اندی ساله ساکن ساختمانی که خانم میانسال سرایدار آن است. درباره نوع یادداشتها, نمی توان "حکمتهای عامیانه" را که عبارت مصطلحی است به کار برد, چون حکمتها به هیچ وجه عامیانه نیست. تو اغلب با فیلسوف خوش فکری مواجهی که خیلی فراتر از روزمرگی ها می اندیشد و حرف می زند. وقتی کتاب را دست گرفتم, زبان یادداشتها تا حدود 60 صفحه اول, بسیار ثقیل و دور از درک بود اما بعد از آن خیلی نرم تر و آشناتر می شد و می توانستی با آن ارتباط برقرار کنی. درباره علت آن, خیلی فکر کردم. در پایان, نه توانستم تمام مسئولیت آن را بر عهده نویسنده بگذارم و نه مترجم. اینکه ما همیشه ترجمه آثار را می خوانیم, باعث می شود نتوانیم نظر قطعی در باب زبان اثر داشته باشیم. در این کتاب در همان صفحات ابتدایی دو مشکل وجود داشت. یکی اینکه ادبیات یادداشتهای دو شخص نویسنده بسیار به هم نزدیک بود و در بسیاری موارد فقط از اوضاع و احوال می توانستی تعلقشان به یکی را تشخیص بدهی. مشکل دیگر این بود که گاهی نویسنده اینقدر توی نوشته ها سرک می کشید که اثر از حالت داستانی و روایی خارج می شد و احساس می کردی داری یک کتاب فلسفی دانشگاهی مطالعه می کنی. فکر می کنم بشود مشکل اول را به مترجم و ایراد دوم را به نویسنده نسبت داد. درهرحال, بعد از مدتی, هرسه - یعنی تو و نویسنده و مترجم - با خانوم میشل (زن سرایدار) و پالوما (دختر ساکن ساختمان) خو می کنید و می توانید آنها را درک کنید, حرفهایشان را بشنوید, با آنها همدردی کنید, برایشان نگران شوید, در مباحثاتشان شرکت کنید و... دوست دارم بخش کوچکی از کتاب را که احساس می کنم, به تمامی, لایه های زیرین فکر را در قالب کلام بیان داشته برایتان بنویسم. "... موسیقی نقش مهمی در زندگی من بازی می کند. این موسیقی است که به من اجازه می دهد تحمل کنم...آری...تحمل کنم...اگر صبح به موسیقی گوش می کنم چیز عجیب و غریبی نیست: این کار به تمام روز رنگ و جلای دیگری می دهد. توضیح آن هم ساده و هم کمی پیچیده است: خیال می کنم که ما می توانیم خلق و خوی خودمان را انتخاب کنیم, به دلیل اینکه ما ضمیری داریم که بستر یا لایه های متعددی دارد و آدم امکان دسترسی به این لایه ها را دارد...همیشه این یک معجزه است. تمام این آدمها, تمام این نگرانی ها,تمام این نفرتها و تمام این خواهشها,تمام این پریشانی ها و تمام این سالهای مدرسه با همه زشتی هایش,حادثه های ریز و درشتش,معلم هایش, شاگردان رنگ وارنگش, همه این زندگی که از فریادها,اشک ها و لبخندها,درگیری ها,جدایی ها,امیدهای بربادرفته و شانسهای غیرمنتظره درست شده و ما آن را تحمل می کنیم,همه و همه, وقتی گروه آواز شروع به خواندن می کنند, ناپدید می شوند. روند زندگی در آواز غرق می شود. ناگهان احساس برادری, همبستگی عمیق, حتی عشق پدیدار می شود و این زشتی روزمره در وحدتی سرشار از شادی و شور کاهش می یابد..." خلاصه اینکه خیلی خوب بود.فقط اگر خواستید آن را بخوانید باید شکیبایی کنید و زود خسته نشوید و کتاب را بگذارید کنار! شادباشید خدانگهدار |
| مترجم دردها اثر جومپا لاهیری | |
| ساعت ۱۱:٥٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦ : توسط : ایستگاه |
|
سلام اسم کتاب، به تنهایی آن قدر جالب هست که قلقلکت کند برای خواندن؛ و تو که احتمالاً بارهای بار از نامهای وسوسه انگیز کتابها گول خورده ای، از چند صاحب نظر دربارۀ ارزش خواندن این کتاب می پرسی و زمانیکه همه به اتفاق می گویند "شاهکار است" اعتماد کرده و کتاب را دست می گیری... از اسم نویسنده پیداست که قرار است با چه جور فضایی مواجه شوی. یکجور حال و هوای هندی. و اگر همت کنی و مقدمه (ای که یادم نیست داشت یا نه) یا یادداشت پشت کتاب را نگاهی بیندازی، می بینی که نویسنده مقیم آمریکاست و این یعنی یک تقابل، یک کلنجار، یک نوستالوژی خاک خورده که از گوشه های ذهن ناگهان سرک می کشد، یک زیبایی سنتی-مدرن، یک جور تلاش برای تطبیق درون و بیرون، برای سازگاری با جامعه ای نو در عین حفظ گذشته... کتاب، مجموعه ای از داستانهای کوتاه است با تصاویر بسیار زنده و راوی خیلی دانایی که فقط یک گوشه می ایستد و دست شخصیتهای داستان را به راحتی و بدون عذاب وجدان برایت رو می کند. اغلب داستاها جوری اند که خودت را با شخصیتها همساز می بینی و ناخودآگاه این کلنجار درونی در تو شکل می گیرد که «من اگر جای او بودم...» آدم ها اغلب اینجوری اند ( یا لااقل من اینجوری ام) که دوست دارند ببینند داستان یا شعری که یک مجموعه نامیده به نام آن است، چه جوری است و چه قدر بهتر از بقیه است و آیا حرف اصلی نویسنده بوده یا... داستانی که همنام کتاب است، مترجم دردها، ماجرای یک خانوادۀ هندی مقیم آمریکا -شامل یک خانم و آقا و دو پسر و یک دختر بچه- است که برای تفریح به هند رفته اند و شغل اول آقایی که راننده آنهاست ترجمۀ درد بیمارانیست که به نزد پزشک رفته و زبان رسمی را نمی دانند و او دردها را ترجمه می کند. از قضا خانم خانوادۀ هندی مقیم آمریکا هم دردی دارد و... اینجا، اگر حرف این داستان حرف اصلی نویسنده باشد که البته در بقیه داستانها هم کم و بیش به زبان می آید، باید گفت که او میخواهد بگوید که «بیا از شوره زار خوب و بد برویم/ چون جویبار، آیینه ای روان باشیم»... کتاب جالبی بود. پیشنهاد می کنم بخوانید... شاد باشید خدانگهدار |
| حاشیه ای بر کتاب "دا" | |
| ساعت ۳:٠٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢ : توسط : ایستگاه |
|
حاشیه ای بر کتاب "دا" مجموعه خاطرات سیده زهرا حسینی به کوشش سیده اعظم حسینی
فکر نمیکنم هیچ کسی باشد که ذهنش دربارۀ این کتاب بکر باشد. هر یک از ما، لااقل یک تعریف یا تکذیب یا توضیح یا تشریح -هرچند کوتاه و ناگویا- در باب این کتاب شنیده ایم. من هم، یکی از این همه. دربارۀ دفعات چاپ این کتاب با تیراژ بالایش، موضوعش، دلیل نامگذاریاش و چیزهایی از این قبیل حرفهایی شنیده بودم. کمی تا قسمتی هم با انتقادات از این اثر و دفاعیات دردناک صاحب خاطرات آشنا بودم، اما سعی کردم با ذهن باز و بدون پیش زمینه و قضاوت کتاب را در دست بگیرم. کتاب با خاطرات دوران کودکی زهرا حسینی در بصره آغاز می شود و بعد عزیمتشان به ایران و روابط گرمشان با یکدیگر در عین سختی های زندگی. قسمت بعد مربوط به شروع جنگ است و اولین حملات عراق به ایران که از مرزها فراتر می رود و خرمشهر را درگیر میکند. دو هفتۀ ابتدایی جنگ، بخش اعظم موضوعات و توضیحات کتاب را در بر میگیرد که جزئیات آن به تفصیل بیان شده است. در این مدت، وقایع دردناکی به تصویر کشیده میشود و زهرا حسینی، پدر و برادرش را به فاصلۀ چند روز از دست میدهد. خودش هم به هنگام حضور در مناطق درگیری با اصابت ترکش مجروح میشود. این اتفاقات حدود 500 صفحه از حجم کتاب را تشکیل میدهد و... بخش دیگر کتاب، در ارتباط با سختی های زندگی جنگزدگان است که دیدی نسبی را از شرایط آن موقع و روزها به مخاطب میدهد. وقتی از نظر بعضی از دوستانم که این کتاب را مطالعه کردهاند جویا شدم، دیدگاه عموم این بود که "هر کسی باید این کتاب را بخواند." زیرا به عقیدۀ آنان، پیش از این تصور صحیحی از جنگ و شرایط آن، شرایط رزمندگان، خانوادههای شهدا و... نداشتهاند و با خواندن این کتاب دید مثبت تری پیدا کرده اند. البته این کتاب ارزش ادبی خاص و قابل بحثی ندارد و بیشتر محتوای آن مورد توجه قرار میگیرد و نکتۀ قابل ذکر این است که این کتاب اصلاً یک کتاب داستان به شمار نمیرود، بلکه بیشتر یک مجموعۀ مرجع است که می تواند برای آثار بعدی مورد استفاده قرار گیرد. بنابراین این ویژگی برای آن منفی نیست و طبیعی است که تنظیم کننده تلاشی برای ایجاد زیباییهای ادبی نکرده باشد؛ هرچند زبان کتاب بسیار روان و پرکشش است. شاید هر شخص دیگری غیر از من میتوانست حرفهای بیشتری دربارۀ این کتاب بزند، ولی این لااقل مستلزم برقراری ارتباط با شخص اول داستان است. شخصیت زهرا حسینی این قدر از آنچه من هستم دور است که در طول خواندن کتاب مدام از دست او عصبانی میشدم و کتاب را میبستم! اصرارها و پافشاریهای او بر کارهایی که میخواسته انجام بدهد، تصمیم گرفتن او برای سایرین، دلسوزیهای او در حق دیگران که خودش بیشتر از آنان مستحق این توجهات بوده است و... وقتی این احساسم را به مادرم و اطرافیان میگفتم، اتفاق نظر آنان بر این بود که دلیل این حسم این است که بچۀ ارشد خانواده نبودهام و به همین دلیل دربارۀ اطرافیانم آن حس مسئولیت را تجربه نکردهام تا بتوانم او را درک کنم! در هرحال این کتاب پر از خاطرات دردناک از گذشتهای است که خیلی از ما با آن بیگانهایم و هیچ درکی از آن نداریم و حتی گاهی نمیتوانیم آن را باور کنیم. شاد باشید خدانگهدار |
| حاشیه ای بر "جای خالی سلوچ" اثر محمود دولت آبادی | |
| ساعت ۱٠:٠٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱ : توسط : ایستگاه |
|
سلام، نام خداست! |

